شیمی و زندگی

الهی و رَبِّی مَن لی غَیرُک

شیمی و زندگی

الهی و رَبِّی مَن لی غَیرُک

شیمی و زندگی

من : فروردین 1347 در روستای اجاکسر از توابع بابلسر به دنیا امدم. کارشناسی را در رشته شیمی و کارشناسی ارشد را در گرایش شیمی آلی گذراندم. تا کنون در ایلام ، فریدونکنار و از سا ل 79 در بابل مشغول به کار هستم. در دبیرستانهای غیر دولتی بابل از جمله:فرهیختگان - الغدیر - بو علی - ابوریحان - حکیم و دبیرستانهای تیزهوشان بابل : فرزانگان و شهید بهشتی جهت تدریس حضور داشتم . هم اکنون، در دبیرستان تیز هوشان شهید بهشتی ، شاهد و دبیرستان غیر دولتی فرهیختگان بابل به عنوان سهامدار مشغول به کار هستم.

پیام های کوتاه

طبقه بندی موضوعی

نویسندگان

سرانجام وعده ی ملوکانه!

شنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۷، ۱۰:۲۷ ب.ظ

تلنگر
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. 
هنگام بازگشت، سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می‌داد. 
از او پرسید: آیا سردت نیست؟ 
نگهبان پیر گفت: چرا‌ ای پادشاه، اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت: من الان داخل قصر می‌روم و می‌گویم یکی از لباس‌های گرم مرا را برایت بیاورند. 
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. پادشاه اما به محض ورود به داخل قصر، وعده‌اش را فراموش کرد. 
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود:

به سرما عادت داشتم اما وعده ی لباس گرمت مرا از پای درآورد!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۲۲
سید محمد حسینی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی